بی برقی در هوای سرد و پر از تنهایی بیخی سخت است. شب وقی اتاق رسیدم، همه جا تاریک بود و اتاق هم سرد؛ نه غذای برای خوردن و نه هم گازی که چای آماده کنم. لامذهب چای سیاه. مثل که برای غلام علی قریه، برایم شهد و شراب است.

یادم آمد که روزگاری در یک چاشت تابستانی پول برای خرید نان خشک نداشتم. رفتم اتاق یکی از دوستانم، به محض داخل شدن به اتاق، دیدم که پدر لعنت مثل من بی پول و بی نان است. رفتیم با هم نزدیک یک دستفروش، به دوستم گفتم که به قصه گرم اش کند تا چند تا بیسکویت بدزدم. هی هی بسکویت ها را با چی هیجانی نوش جان کردیم. بدون آن که به فکر بی نانی شب باشیم. یاد اش بخیر آن روزها انرژی این کارهای خلاف – هرچند کوچک – را هم داشتم.

اما شب گذشته انرژی هیچ کاری را نداشتم و راحت خوابیدم. لحظه ای هم به آدم­های گرسنه، بی خانه، یتیم، و... فکر کردم. دیدم این­طوری آدم بهتر می تواند حس انسانی داشته باشد و کافی اخلاق­مند زندگی کند. بله، بچه­ی خوب، انسان دوست، اخلاق مدار، فروتن ووووو شده بودم. گاه گاهی احساس غرور و برزگ منشی­های احمقانه برایم دست می داد. کم مانده بود که حس عرفانی ام نیز بیدار شود....

صبح وقتی به ملی بس لامذهب بالا شدم، آن قدر شلوغ بود که جای پا برایم نمانده بود. من هم که گاهی به قدر کافی لجوج و لج باز هستم. از دروازه ملی بس، خودم را  آویزان کرده محکم گرفتم. خانم چاقی لطف کرد و از ملی بس پایین شد،  توانستم داخل ملی بس لحظه­ای با انبوهی از آدم های گونه گون با بوهای گونه گون کفش های شان، نفس های عمیق و برزگ بکشم. احساسی خوبی بود، مثلی که گوسفند لاغر ام در میان انبوه از گوسفندان دیگر که به سفر نامعلومی در حرکتیم. بیشتر از پیش آدم اخلاقی شدم؛ چون این بار به فکر بی چارگی گوسفندها افتادم و لحظه ای به زندگی حیوانات اهلی و وحشی هم فکر کردم.  

-         پول سرخ... پول سرخ... تا می شه...

پایین شدم. حس دیگری دارم: پر ام از حس سگ ولگرد صادق هدایت.......