پر ام از حس سگ ولگرد صادق هدایت

بی برقی در هوای سرد و پر از تنهایی بیخی سخت است. شب وقی اتاق رسیدم، همه جا تاریک بود و اتاق هم سرد؛ نه غذای برای خوردن و نه هم گازی که چای آماده کنم. لامذهب چای سیاه. مثل که برای غلام علی قریه، برایم شهد و شراب است.

یادم آمد که روزگاری در یک چاشت تابستانی پول برای خرید نان خشک نداشتم. رفتم اتاق یکی از دوستانم، به محض داخل شدن به اتاق، دیدم که پدر لعنت مثل من بی پول و بی نان است. رفتیم با هم نزدیک یک دستفروش، به دوستم گفتم که به قصه گرم اش کند تا چند تا بیسکویت بدزدم. هی هی بسکویت ها را با چی هیجانی نوش جان کردیم. بدون آن که به فکر بی نانی شب باشیم. یاد اش بخیر آن روزها انرژی این کارهای خلاف – هرچند کوچک – را هم داشتم.

اما شب گذشته انرژی هیچ کاری را نداشتم و راحت خوابیدم. لحظه ای هم به آدم­های گرسنه، بی خانه، یتیم، و... فکر کردم. دیدم این­طوری آدم بهتر می تواند حس انسانی داشته باشد و کافی اخلاق­مند زندگی کند. بله، بچه­ی خوب، انسان دوست، اخلاق مدار، فروتن ووووو شده بودم. گاه گاهی احساس غرور و برزگ منشی­های احمقانه برایم دست می داد. کم مانده بود که حس عرفانی ام نیز بیدار شود....

صبح وقتی به ملی بس لامذهب بالا شدم، آن قدر شلوغ بود که جای پا برایم نمانده بود. من هم که گاهی به قدر کافی لجوج و لج باز هستم. از دروازه ملی بس، خودم را  آویزان کرده محکم گرفتم. خانم چاقی لطف کرد و از ملی بس پایین شد،  توانستم داخل ملی بس لحظه­ای با انبوهی از آدم های گونه گون با بوهای گونه گون کفش های شان، نفس های عمیق و برزگ بکشم. احساسی خوبی بود، مثلی که گوسفند لاغر ام در میان انبوه از گوسفندان دیگر که به سفر نامعلومی در حرکتیم. بیشتر از پیش آدم اخلاقی شدم؛ چون این بار به فکر بی چارگی گوسفندها افتادم و لحظه ای به زندگی حیوانات اهلی و وحشی هم فکر کردم.  

-         پول سرخ... پول سرخ... تا می شه...

پایین شدم. حس دیگری دارم: پر ام از حس سگ ولگرد صادق هدایت.......

بحثی "بیاید فرار کنیم"

 زندگی همواره به بن بست می رود، همان گونه که تا کنون رفته است. روزها و شب­ها به جای این که زندگی کنیم و غرقه در شادی شویم، در اضطراب سرنوشت مان کلنجار می رویم. راستی تاهنوز یادم نیست که یک روز در شادی غرق شده باشم و حس کرده باشم که هستم. البته بهانه ای برای شادی هم نداشتم. از آن جمله، روز تولد ام را نمی دانم. پدر و مادرم هم که نمی دانند در دنیا روزی بنام"روز تولد" هم وجود دارد. فقط با هم گاییدن بازی کرده اند و زاییده اند و بس. پس اگر حالا بیایم ساخته گی از "روز تولد" ام یاد آوری کنم، می دانم جز غم و دلتنگی چیزی دیگر برجا نخواهد ماند: خود تمسخری محض.

 شب گذشته نیز مثل بقیه شب ها با یکی از دوستانم، بحث سیاسی کردم؛ بحث سیاسی نه، بلکه بحثی کون پاره گی های که دست به گریبان مان ساخته است. نتیجه طبق معمول منفی بود. خوب است که موضوعات آن بحث را با شما نیز شریک کنم.

1-     بیست سال حبس پرویز کامبخش( بحث از این جا آغاز شد).

2-     انتشار نامه در یکی از وبلاگ ها که من هم نمی شناسم اش (http://yadasht.blogfa.com). این نامه، بر ادامه فاشیزم قومی در افغانستان تاکید دارد که وقتی آدم بخواند، فقط مات و حیران می ماند و بس.

3-     مذاکره با طالبان و تنها دغدغه ای یافتن راه حل برای جلوگیری از بحران دامن گیر پشتونیزم، نه پشتون، و نگرانی از پیامدهای آن.

4-     تبدیل شدن افغانستان به میدان نبرد برای قدرت های منطقه و جهان در قرن بیست و یکم؛ همان گونه که در دوران جنگ سرد سنگر چندومین آمریکا و روسیه بود. زاده جنگ سرد در آن زمان حکومت آخوندی در ایران و قد برافراشتن پاکستان بود. این بار چه خواهد شد؟

5-     سنگینی پرداخت تاوان پشتونستان بزرگ و بازی کردن با سرنوشت بیست و چند میلون انسان.

6-     دروغ بودن دموکراسی و حقوق بشر و.... 

در بحث ها معمولا موضوعات بی شماری سربیرون می کشند که چند موضوع دیگر اش یادم رفته و از "ذکر نام کردن" مانده اند. می دانید که کامبخش صرفاً خواسته است برای سوال اش پاسخ تهیه کند. مقاله را از انترنیت گرفته و به یکی- دو دوست اش نیز تعارف کرده است. پس باید بیست سال جوانی اش را در زندان بگذارد و آنان که هزاران نفر کشته اند، هزاران مورد جنایت کرده اند، بر دختر 12 ساله تجاز گروهی کرده اند، آزاد شود و برای سهیم کردن شان به قدرت، کون بیست و چند میلیون انسان را پاره کنند. مگر این ها تعارف وتمکین برای شریک کردن طالبان در قدرت، خط بطلان کشیدن بر عدالت انتقالی و اجتماعی، اعلام مرگ دموکراسی و حقوق بشر، و فراموشی میلیون ها کشته و قربانیُ، نیست؟ اگر نیست، پس به چه معنا است؟

 نامه را خود تان بخوانید و به عمق فاجعه و فاشیزم بد تر از نازیزم پی ببرید. طرز نگاهی که در آن همه جاسوس، پست، دشمن خونخوار، بی شرف و.... تلقی شود، چه نگاهی است و برای انسانیت چه جایگاهی باقی می ماند؟ این نگاه بدتر از فاشیزم است و همواره بوی خون می دهد. در این نامه هزاره ها – طبق – معمول جاسوسان ایران گفته می شوند. بی چاره هزاره ها.... چون در ایران مهاجر شدند و بچه های شان لهجه ایرانی دارند. قصه ملاها هم جدی اند، در کون پشتون ها عربستان و پاکستان خانه کرده اند و در کون هزاره ها هم ملاهای ایران. برای تاجک ها هم چیز نگذاشته اند – نامه را بخوانید. آن ها هم جاسوسان ایران و دشمن درجه یک پشتون اند. بیچاره اوزبیک ها، جای شان خالی. به گفته ای این نامه که از سوی "اعضای اتحادیه اتحاد افغان دهلی جدید، هند" منتشر شده، هرکسی که در هرجای دنیا درس خوانده باشد، جاسوس همان کشورها اند. پس این ها هم جاسوس هند هستند دگه. جای بحث ندارد. نتیجه منطقی قضیه همین است دگه.

 ضرور نیست که فرهنگ و نگرش فرهنگی جامعه قبیله ای افغانستان و به ویژه پشتون های نازنین را بیاییم سنخ شناسی کرده، فاشیزم را در آن تبار شناسی کنیم. و سپس بهتر درک کنیم که در دوران طالبان و عبدالرحمان و جنگ های داخلی، چرا قتل عام های سیستماتیک اتفاق افتاد؟ میدانید که این "نگاه" و رویکرد، همان رویکردی است که جز قتل عام های سیستماتیک، تجاوز، جنگ، خشونت، وحشت، ترور، .... چیزی دیگری را به بار نمی­نشاند. گور پدر دموکراسی، برابری، شهروندی، حقوق بشر و.....

 به نظر من مقصر و جنایت کاران اصلی در این مورد روشنفکران افغانستان و به ویژه روشنفکران پشتون تبار افغانستان هستند (فرض بر این که ما روشنفکران قومی داریم که تاحدودی فرض نادرسی هم نیست)؛ چون روشنفکران پشتون همواره در فکر قبضه قدرت بوده و همواره ترسیده اند که "پشتون ها در افغانستان زوال نکنند". مراجعه کنید به مقاله "زوال پشتون ها در افغانستان" (http://www.khawaran.com/Ahady%20Farsi.pdf) از انوارالحق احدی وزیر مالیه کنونی دولت کرزی.

 راست اش من اگر یک جوان پشتون می بودم، از تمام هم نسلان خودم به شمول تاجک، هزاره، اوزبیک و... به خاطر کردارهای اجدادم معذرت می خواستم(اعتقاد به بخشایش، نه فراموشی). از حق اگر نگذریم، خود جوان های پشتون، که این کارها را می کنند و الا ماشاالله برای انتحار نثارگری بی سابقه هم دارند، قربانی درجه یک هستند. به همین دلیل است که روشنفکران و به ویژه روشنفکران پشتون مقصر و جنایت کار اند. بجای روشنگری خودشان در مغز جامعه شان بمب می کارند. وجداناً نباید بگذارند که در مغز جوانان شان بمب جای سازی شود.

بازی قدرت بخاطر پشتونستان بزرگ همه را بی چاره خواهد  کرد همان گونه که کرده است. تاوان این بازی خیلی سنگین خواهد بود و مردم افغانستان هرگز چنین بازی را نمی خواهند و هرگز نمی خواهند که بار دیگر قتل عام شوند، خانه های شان بمب باردمان شود، به دختران شان تجاوز شود و گرسنه بمانند.. پس، چرا می آیند از ملت واحد، کچالو و پیاز ملی صحبت می کنند. تمام سیاست گزاری ها که فاشیستی و غیر ملی است........... جای دیگران و رضایت دیگران کجا است؟ یا دیگران همه جاسوس اند و زبان شان هم زبان دشمنان؟؟؟؟

باید خیلی دقیق و محتاط باشیم افغانستان بار دیگر میدان نبرد قرن بست و یک است. این باز نیز هیچ اتفاقی به سود پشتون های عزیز نخواهد افتاد و هیچ تغییر جغرافیایی در منطقه به وجود نخواهد آمد. پس بیاییم، برای خود ما کار کنیم و افغانستان را نگذاریم به قتل گاه تبدیل شود... اما متاسفانه من هم اشتباه می کنم؛ دارم نصیحت می فرمایم. داستان، داستان بحث دی شب من و دوستم بود. القصه جز هجوم غم و ناامیدی چیزی برای ما باقی نماند. چیزی که همیشه نصیب ما است. راستی آن های که افغانستان را ترک می کنند، چقدر زرنگ اند؛ می دانند که افغانستان هرگز مناسب برای زندگی نیست، هرگز ساخته نخواهد شد، ارزش های انسانی هرگز نهادینه نخواهد شد... و در این جا همیشه وحشت سایه گستر است؛ بیایید فرار کنیم.