غم بنیادگرایی و تراژیدی یک تمدن
بنیادگرایی اسلامی، پدیدار تاریخی قرن بیست است که در دوران جنگ سرد به اثر رقابت میان دو ابر قدرت غربی و شرقی، در خاورمیانه و جنوب شرق آسیا قدرت گرفت. البته که بنیادگرایی کنونی، بی از تاثیر از روایت ها و فرقه های درون تمدنی که با عقل گرایی سرسازگاری ندارند و در جریان چندین قرن ادامه حیات داشتند، نیست. اما، در واقع جنگ سرد، جنگ دو ایدولوژی کمونیزم و لیبرالیزم بود که ایدولوژی سیاسی سومی بنام بنیادگرایی یا اسلامی پیکارجو و جهادگر را تولید کرده قدرتمند ساختند. غرب که حامی ایدولوژی لیبرالیزم و بورژوازی بود، برای مقابله با کمونیزم از بنیادگرایی اسلامی به کمک حامیان خاورمیانه ای آن، حمایت و استفاده کرد. تاجایی که بنیادگرایی اسلامی افغانستان را عبور و تا قلب آسیای میانه پیش رفت و با ناسیونالیزم سرکوب شده آسیای میانه تلاقی کرد. بنیادگرایی اسلامی که پدیده ای جدیدی بود، جایگاه اسلامی سنتی ِ متمایل به تصوف را در افغانستان و آسیایی میانه، گرفت و با "استقلال" و "ناسیونالیزم" در یک همپوشی جدای ناپذیری قرار گرفت.
لازم به ذکر است که بنیادگرایی که "دیگری" و "دیگر پذیری" را همواره نفی می کند، دارای ریشه های معرفتی در سلفی گری و روایت ابن تیمیه از اسلام است. اما به شکل اسلام ستیزه جو در جنوب شرق آسیا به ویژه در هند و پاکستان با تاسیس مدارس مثل دیوبندیه به حمایت غرب و عربستان سعودی بود که روایت بنیادگرایانه از اسلام در قرن بیست جان گرفت و به شدت سیاسی شد. جهاد، ابزاری کانونی شد برای پیکارجویی و ستیزه گری بنیادگرایی اسلامی در افغانستان و جهان. با توجه به انقطاع تاریخی پیهم در افغانستان و کشورهای منطقه، سپس حمله شوروی به افغانستان و آغاز "جهاد"، افغانستان وارد مرحله جدیدی از واپس گرایی و انقطاع شد. فرایند جهاد در افغانستان، بنیادهای نوگرایی که با مشروطیت آغازیده بود، لرزید و گفتمان روشنگری به صورت دردناکی بازمختل شد. این باز اختلال با تمام شدت، در عرصه نظم اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی اتفاق افتاد: سلطه پادگفتمان روشنگری در افغانستان.
همان طوری که ذکر شد، گسست های تاریخی در افغانستان همواره پدید آورنده ی بی ثباتی تاریخی بوده است؛ مثل که این گسست در آسیای میانه و کشورهای منطقه وجود داشته است. بی ثباتی تاریخی، همواره اختلال اجتماعی را در پی داشته است. به این اساس، هنجارها، نمادها، رابطه ها و سیستم توزیعی در افغانستان نتوانست که به صورت همه گستر در بیستر طبیعی تاریخی- اجتماعی شکل گرفته همه پذیر شود. اختلال و بی نظمی اجتماعی هم در سطح عمودی و هم در سطح افقی بنیادهای هنجاری، صورت های نمادین و سیستم توزیعی قدرت و اقتصاد را هدفت قرار داد. و اما در نیمه دوم قرن بیست زمانی که بنیادگرایی در خاورمیانه و سپس افغانستان قدرتمند شد و به عنوان گفتمان سیاسی قرن در برابر مهاجمان و اشغالگران مطرح شد، نمادها، رابطه ها و هنجارهای ویژه خویش را نیز تحمیل کرد. اما تحمیل این سیستم هنجاری و سمبولیزم اعتقادی با مقاومت از طرف فرهنگ سنتی که متاثر از تصوف و اسلام سنتی بود مواجه شد: به عنوان در آسیای میانه. علاوه بر آن، سیستم هنجاری و سمبولیزم اعتقادی ِ بنیادگرایی، مردم این مرز و بوم را به عقب و واپسگرایی می کشاند، و هیچگاهی نتوانست مقبولیت همگانی پیداکند، بلکه همواره با خشونت میخواست تحقق بیابد. از سوی دیکر، سیستم توزیعی و رابطهیی ِ را که بنیادگرایی می خواست بنیاد گذارد، غیر عادلانه و به شدت پدرسالار بود. در کلیت امر، استقرار نظم به مثابه سرآغاز ثبات تاریخی، توسط بنیادگرایی به چالش مواجه شد. این بزرگترین چالش تاریخ افغانستان در شرایط کنونی نیز هست. چون افغانستان هم چنان در مساله استقرار نظم و ثبات، در جنگ میان هنجارها و نمادهای طالبانی و دموکراسی قرار دارد. در کنار این، بزرگترین مشکل دیگر، تعریف و تحقق عدالت میان اقشار مختلف در سیستم توزیعی که از طرف بنیادگرایی تجویز می شود، بود که غیرعقلانی و غیر انسانی است. به این صورت، جنگ میان سیستم توزیعی طالبانی و دموکراتیک – حتا سنتی – نیز وجود دارد که ریشه های آن فراتر از قرن بیست می رود. قسمت بزگ از بحران کنونی ریشه در آشفتگی تاریخ افغانستان دارد که همواره سیستم های هنجاری، سیستم های نمادی، سیستم های توزیعی و سیستم رابطه ای در تاریخ افغانستان، راه مشارکت، آزادی و عدالت را بسته اند، و اما این بار توسط بنیادگرایی. در کل، افغانستان از جمله کشورهای اسلامی است که توسط بنیادگرایی جدید، به شکل ساختاری و سیستمی به شدت بحرانی شده است. بهترین زمینه ای که مقامت را در برابر بنیادگرایی کاهش داده بود، خلا فکر و اندیشه و انقطاع تاریخی بود. این گونه بنیادگرایی در افغانستان نهادینه شد.
بنیادگرایی در افغانستان، پاکستان، ایران، خاورمیانه و آسیای میانه تلاش کرده است تا نظم و ثبات اجتماعی و تاریخی را به نفع خود رقم بزند. همسبتگی اجتماعی معطوف به عاطفه و ارزش و باور، ویژگی جوامع سنتی است و اما نظام اجتماعی سنتی با تجویز سازمایه های انتظام بخش اجتماعی بنیادگرایانه، تاهنوز سر جنگ نداشته است. ولی بنیادگرایی و اسلام پیکارجو با نظام همبستگی اندام وار و مکانیکی مدرن به طور قطع سرجنگ دارد. به این دلیل، بنیادگرایی، بنیادهای نظم اجتماعی، مثل هنجارها، نمادها، ارتباطات و سیستم توزیع را همواره هدف قرار داده است. به عنوان مثال در آسیایی میانه، بعد از هفت دهه سلطه نظام کمونیستی، تاحدودی زیادی مبناهای نظم اجتماعی بر مبنای ایدولوژی کمونیزم شکل گرفته بود، اما بنیادگرایی تلاش می کند در قالب احزاب مثل حزب التحریر، حرکت اسلامی ازبکستان و نهضت اسلامی، تنها ایدولوژی باشد که بعد از کمونیزم در همپوشی با ناسیونالیزم قوم محور، سیستم های هنجاری، نمادی، رابطه ای و توزیعی را دوباره شکل بدهد. چنانچه در بعضی کشورهای خاور میانه و جنوب شرق آسیا تاهنوز این استراتژی موفقانه عمل کرده است. اما در آسیای میانه حاکمیت دولت های مستبد نیز به قوام و دوام بنیادگرایی کمک کرده اند.
گفتم که بنیادگرایی باناسیونالیزم در همپوشی جدای ناپذیری قرار گرفت. این واقعیت هم در آسیای میانه و هم در افغانستان و پاکستان قابل مشاهده است؛ حتا با راسیزم. به عنوان مثال طالبان در افغانستان در همپوشی جدای ناپذیری با راسیزم پشتون هم آغوشی کرد. بحث نالسیونالیزم، جدی ترین بحث زیر سوال در منطقه به خصوص افغانستان است. چون ناسیونالیزمی که در دهه سی قرن گذشته وارد افغانستان شد، به شدت متاثر از نازیزم بود. به لحاظ سنخ شناسی پدیداری، راسیزم و ناسیونالیزم سرکوب شده می توانند با بنیادگرایی پیکارجو هم آغوشی کنند.
بعد از فروپاشی شوروی در سال 1989، افغانستان و پاکستان بهترین خلوتگاه پرورش بنیادگرایی بود که قرائت جدیدی مبنی بر سلفی گری و وهابیت، و غیر قابل قبول از اسلام در قالب حرکت طالبان، به کمک دالرهای سعودی ها و امریکای ها ارائه شد. در واقع، بنیادگرایی بعد از فروپاشی شوروی وارد مرحله دوم خود در نیمه دوم قرن بیست شد که می بایست در مرحله نخست کار "دشمنان" درون تمدنی را یک طرفه می کرد و سپس جهاد را در سراسر جهان ادامه می داد. علاوه بر آن، در افغانستان، تصفیه های نژادی توسط جریان های بنیادگرا وبه خصوص طالبان ملهم از راسیزم نیز بود. بر اساس همین رویکرد بود که طالبان در افغانستان قتل عام ها کردند و سپس مرکزتجارت جهانی و پنتاگون را مورد حلمه قرار دادند. از جانبی، شبکه ی جهانی بنیادگرایی پیکار جو در افغانستان، آسیایی میانه و خاور میانه، به لحاظ ایدولوژیک فراملی بود. چنانچه اتحاد استراتژیک اسامه بن لادن عربستانی عرب تبار، ملاعمر افغانی پشتون تبار و جمعه نمنگانی ازبیکستانی ازبیک تبار، برای همگان روشن است.
در طول تاریخ، تجربه دردناکی را که افغانستان، آسیایی میانه، پاکستان، کشورهای خاورمیانه ای دارند این است که دولت این ممالک همواره ضعیف و غالباً غیر دموکراتیک بوده اند. بنابرین، کمتر توانسته اند که رضایت مردم را جلب کرده و از جریان های بنیادگرایانه جلوگیری کنند. در بسیاری وقت ها این دولت ها بودند که بنیادگراها را باج دادند و زمینه را برای رشد آن ها فراهم کردند. به عنوان مثال دولت عربستان و پاکستان از نمونه متبارز آن هستند.
امریکا به عنوان تنها ابر قدرت جهان پس از 1990، در تلاش ترویج دموکراسی در جهان، به خصوص کشورهای جهان سومی بر آمد. اما، نسبت به بنیادگرایی، سیاست های غیر جدی و چند گانه را دنبال کرد. به عنوان مثال، تازمانی که مرکز تجارت جهانی و پنتاگون مورد حمله قرار نگرفته بود، امریکایی ها و اروپایی ها نسبت به طالبان و شبکه مسلح بنیادگرا در سراسر جهان، اقدام جدی نمی کردند. یعنی، تمام گفتمان های ضد بنیادگرایی غرب پس از 11 سیپتامبر 2001 ، مرتبط به منافع امریکا در جهان بود. تا این زمان بنیادگرایی و فعالیت های نظامی و تروریستی بنیادگراها در خاورمیانه، افغانستان- پاکستان و آسایی میانه، مانعی نداشت. در نتیجه بنیادگرایی به غالب ترین ایدولوژی در کشورهای اسلامی بدل شد. تاجایی که دولت های این کشورهای در معرض خطر سقوط قرار گرفتند. به عنوان مثال پاکستان و افغانستان بهترین نمونه های آن اند. مهم تر آن که، طالبانیزم در افغانستان یک پادگفتمان در برابر مدرنیته و مظاهر آن است.
با حملات نظامی امریکا در افغانستان و سقوط طالبان، بعد از هفت سال، طالبان دوباره فرصت پیدا کردند تا به حملات نظامی شان ادامه بدهند. در واقع این فرصت برای شان داده شد! در آسیایی میانه، بنیادگرایی اسلامی، به شکل جریان فعال ایدولوژیکی زیر زمینی در آمد. در خاورمیانه با حمایت سرمایه داران عرب، بنیادگرایی وارد مرحله جدیدی از فعالیت شدند. در پاکستان و افغانستان نه تنها که بنیادگراها قدرت گرفتند، بلکه به عنوان برگ بازی پاکستان و افغانستان و قدرت های بزرگ منطقه ای و بین المللی، تبدیل شد. به این صورت، می توان گفت که بنیادگرایی اسلامی جنگ جو، پس از حادثه 11 سیپتامبر وارد مرحله سوم حیات خود شد.
یکی از عوامل مهم قدرت بنیادگرایی در مرحله سوم، رقابت های غیرقابل انعطاف دولت های منطقه و نیز تنش این قدرت ها با غرب است که لازم به توضیح آن در این جا نمی بینم. مدت زمانی هفت سال، چیزی کم یک دهه است که طالبان به عنوان یکی از مهم ترین جریان بنیادگرا دوباره قدرتمند شدند و به حضور ناتو و 41 کشور جهان در افغانستان دهن کجی کردند. هم زمان با قدرتمند شدن طالبان، اختلال اجتماعی که در بالا به آن اشاره کردم نیز شدت گرفته و دموکراسی در معرض تهدید جدی قرار گرفت. البته اکثر شهروندان افغانستان در صداقت غرب و امریکا در مبارزه با طالبان و بنیادگرایی به همان اندازه به دیده شک و تردید می نگرند که به دولت افغانستان. به عنوان مثال، مساله مذاکره با طالبان از سوی دولت افغانستان مطرح شد و این گونه برای اولین بار طالبان را غیر مستقیم به عنوان یک گروه مخالف دولت و اما افغان و حتا مشروع به رسمیت شناختند.
این گونه، بنیادگرایی نه تنها جان گرفت بلکه بیش از پیش ساختاری شده و هم چنان به عنوان یک تهدید جدی در برابر افغانستان و کشورهای اسلامی قرار گرفت. تاجایی که بعد از یکی دو سال دیگر در برابر بومی و ساختاری بودن طالبانیزم به مشکلی می توان شک کرد! هرچند این روزها، "استراتژی جدید" بارک اوباما اعلان شده و در آن از مبارزه "جدی" با تروریزم سخن گفته می شود. اما، مساله این است که در شرایط کنونی، بنیادگرایی اسلامی به عنوان یک پدیده ی جدید که دشمن مدرنیته، اسلامی سنتی، تصوف اسلامی، قرایت های مدرن از اسلام می باشد، به یک غم و تراتژی بزرگ برای افغانستان و سایر کشورهای اسلامی تبدیل شده است. این ایدولوژی، از اروپا گرفته تا خاورمیانه و جنوب شرق آسیا و آسیایی میانه و چچین و سینک یانگ، گسترش یافته است. سرمایهداران عرب نیز به شدت از آن حمایت می کنند، بدون این که دولت های عربی تمایل به کنترول آن داشته باشند. هزاران مدرسه در پاکستان، هند، آسایی میانه، افغانستان و... فعالیت کرده و روایت طالبی از اسلام با کانونیت "جهاد" و "دیگرستیزی" ارائه می کنند. اما در رسانه ها و سخنان مقامات رسمی تنها از چند هزار مدرسه پاکستانی نام برده می شود. روایت طالبانی و القاعده مبآبانه از اسلام، بزرگترین تراژیدی و بزگ ترین هشدار تاریخی برای اسلام در قرن بیست و یک است. به این اساس، بنیادگرایی پیکارجو، در حال حاضر افغانستان را میدان نبرد قرار داده، دموکراسی و دولت این کشور را به چالش مواجه کرده است. اگر مبارزه جدی و همه جانبه با بنیادگرایی پیکارجو در افغانستان نشود، نه تنها که افغانستان با یک تراژیدی مواجه خواهد شد، بلکه تمام کشورهای اسلامی و جهان با این تراژیدی اشک ندامت خواهند ریخت.