خودشی رفته نشانی یای شی مَنده / پیشی درگه جَگِه پایای شی مَنده
جَگِه پایا ره سنگدیره کونوم مه / خانه کعبه وَری دَوره کونوم مه
در خانهی ما تیپ نبود. پدرم یک رادیوی 540 داشت که مخصوص شنیدن بی بی سی و رادیو دری بود. آن روزها بخاطر اخلال در شنیدن خبرهای داغ روزگار یگان سیلی آب دار هم آدم میخورد. بیچاره حق داشت خبرها را دنبال کند. اما تمام آروزی من در آن روزگار سخت و دشوار شنیدن رادیو کویته بود که دمبوره پخش می کرد. صفدر توکلی را از آن زمان میشناسم، آبـِه میرزا هم که شهرهی شهر بود. از شکل و قیافه دمبوره تصور عجیبی داشتم. وقتی دمبوره را دیدم واقعاً برایم عجیب بود که بتواند آن صدای زیبا و جادویی را داشته باشد. در یک جشن بسیار خورد در یک شب تاریک بود که اولین بار دمبوره را دیدم که در کنج خانه به دیوار اش تکیه داده بودند. آن شب، تا آن مرد "دوتاری" دست به تارهای دمبوره بُرد، یک سال گذشت. وقتی دمبوره سُر شد و آن مرد دوتاری بنواخت، یکسره محو شده بودم. تمام دنیا مال من بود و من از خود بدر رفته.
بعد از آن شب همیشه به این فکر کردم که چگونه صاحب دمبوره شوم تاخودم بنوازم اش. بارها قوتی دوای دیگ خروس چاپ را دزدیدم و دمبوره ساختم که بارها به آتش انداخته شد. اما چندان دوبیتی یاد نگرفتم که خوش بخوانم، جز همان چند دوبیتی که از مادرم آموختم که تاهنوز به یادم اند. دو سال پیش وقتی صاحب دمبوره شدم دیدم که دمبوره زدن "کارِ هر نادُو نییسته". اما دمبوره نواختن کجا و این صدای کرِه و ملال آور من کجا.
دمبوره تاهنوز برایم جادویی است. حتا بیشتر از زمانی که کودک بودم و گوشم را به لودیسپکر رادیوی 540 پدرم بخاطر شنیدن صدای صفدر از رادیو کویته، می چسپاندم و در کنارش دراز میکشیدم. این دلبستگی جز ذایقهی همیشگی من شد. دلیل اش را خدا بداند و همانهای که از آن سوی صدای دمبوره با من حرف زدند و جا گذاشتند.
روزگار جالبی بود چقدر ساده همه چیز جادویم میکرد. حالا وقتی کسی میگوید عشق در جوانی و بلوغ و نمی دانم فلان و بهمان...، خنده ام میگیرد به حماقت اش. راستی عشق هم همان وقت مزه داشت که معنا داشت. حالا فقط از زبان دمبوره روایت میشود و آدم سُست عنصر مثلی من را جادو میکند و با خودش فراری میدهد. راستی، بازخوانی تجارب زیست- جهان آدمی هم پدیده ای جالبی است. شاید بخش از جادویی دمبوره، قوت نستولوژیک اش باشد که از بایگانی سازههای فرهنگی بومی زیسته، تولد میشود و آدم را در خودش پرتاب میکند...
یاد آن روزها بخیر که صدای سید انور چقدر دیوانه ام میکرد. البته آن روزها دمبوره زمینههای روحی-روانی-عاطفی خاصی داشت که امروز متفاوت اند. آن روزها بهترین غذای آمال و آرزوی این بنده خدا، صدای دمبوره بود که جز با آن نمیتوانست بیان شود و امروز باز هم بهترین آیینه ای آرزوهای به آب رفته. جالب است تاهنوز دمبوره مرا با خودش میبرد و در خودش رهایم میکند که چیزهای دیگر کمتر. یا شاید دمبوره به خودم میآورد که بودم و چنان زیستم...