کافیست لحظهی به یک قربانی باندیشیم؛ به موجودی که به هستی اش جنایت شده است؛ روانش به تباهی رفته و تن اش تکه تکه شده است. به چشمان پراشک و تنهای کودک سرو پاشکسته فکر کنیم؛ پدیدهای که در زیر آوار مرده، یا هم با یک راکت تکه تکه شده، یاهم در کنار جاده برای سکه ای عابران را می شمارد، یاهم در سوگ تکه تکه شدن کسی برسکوی غم نشسته است، یا هم وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته است... بله، قربانی یک پدیده در تاریخ بشر است، اما آغوش تاریخ ما خونآلودتر است!
یاد تان باشد که از صدای فیر مرمی و غرش راکت دیری نگذشته است و همه به یاد دارند در یک دقیقه چند فیر صورت میگرفت و آدمها چقدر میترسیدند و چقدر هلاک میشدند... تفنگ داران چقدر وحشت می آوردند، زنان و کودکان چقدر میترسیدند. شب خواب از چشمان زنان و کودکان میرفت، مردان و زنان هرلحظه با زندگیشان در جنگ و ستیز بودند و چقدر بامرگ و وحشت هم آغوشی میکردند. حالا هم مردان زیادی اند که بارها مرگ را ملاقات کرده اند و آن روزها را خوب به یاد دارند. شاید هم عدهی از مردان و زنان به خاطر تلخی آن روزها نخواهند چیزی بگویند، نخواهند از تلخی و جان کندن و نیست و نابود شدن قصه بگویند، نخواهند از قتل و تجاوز مرثیه بسرایند: آنها مهر سکوتِ غم بر لب کرده اند و تاهنوز در سوگ برباد رفتن عزیزانشان و حیثیتشان سوزن در جگر دارند و به آدمی زاده نگاه مشکوکتر دارند؛ آنها خوب میدانند که آدمها جنایت میکنند و میکشند و برباد میدهند...
اما، آن روزهای آتش، آن روزهای فاجعه، آن روزهای تفنگ و جنگ، آن روزهای دود و خاکستر، و آن روزهای وحشت و تجاوز، نباید یکسره فراموش شوند. اگر ننگی در زندگی بشر وجود داشته باشد و اگر کسی بخواهد آن را تعریف کند، به یک کلام خلاصه می شود: فراموشی. آری، فراموشی ننگیست بزرگ و بیوجدانی بس عظیم. نباید خاطرات تلخ، هرچند آزاردهنده و ننگین باشد، هرچند غم انگیز و مخدوش کننده باشد و از نیستی انسان در زمین حکایت کند، فراموش شود. بگذاریم روزهای تلخ، روزهای مرگ، روزهای نیستی، روزهای فاجعه، روزهای تجاوز، روزهای غم و ناله را نسل های آینده مرور کنند و بدانند که چگونه اشتیاق تباهی در انسان گُـل کرد؟ مرور خاطرات برزگترین عبرتیست که راه آینده را روشنایی میبخشد. یادآوری روزهای دود و آتش و یادآوری روزهای تراژیدی انسان، هرچند که سرخوشزیستن را تباه میکنند، از اشتباهات حال و آینده میکاهند. برای همین باید با فراموشی و نیست شدنِ خاطرات نیست شدهگان مبارزه کرد تا دیگربار مرتکب جنایت نشویم و یکباره از خودِ تاریخی خود بیخبر نمانیم. برای همین باید تاریخ روزهای نیستی و درد انسان را نوشت و از فراموشی و تباهی نجات اش داد. آنچه را که امروز تصمیم می گیریم و برای آن تلاش می کنیم، نتیجه نگاهی است که به گذشته کرده ایم. پس باید به گذشته نگاه دقیق و واقع بینانه انداخت و در کاربست صدای حاکم و گفتار حاکم، صدای نیست شدهگان و به غم نشستهگان را نیز جای داد و این گونه فضای پرتردید اجتماعی را تلطیف کرد، به جزئیات فجایح، به عوامل و دلایل سرنوشت پردرد انسان فکر کرد و باید از دل ویرانهها داستان قربانی را که وحشیانه به گام مرگ و نیستی رفته است، دوباره نوشت: این است عدالت و انسانی زیستن.
بله، گذر بر ویرانههای آن روزگار امریست ضروری و انسانی. تاریخ تباهی، تاریخ عبرت است که آدمی را ملزم به تفکر و صادقانه اندیشیدن میکند. افغانستان، تاریخ پرفاجعه دارد. به عبارتی، تاریخ ما تاریخ فاجعه است، تاریخ ما، تاریخ نیستی انسان است، نه تاریخ هستی و سرخوشی. تاریخ ما دامن اش خونآلودتر است. در اینجا همآره "بار هستی" آدمی تهی شده است و میل زندگی تباه. چه خوب بود که اگر برای یادآوری روزهای سخت شرمناگ افغانستان بخش از ویرانههای کابل از سوی دولت به عنوان یادگار روزهای جنگ و تباهی، و به عنوان خاطرات زن بر باد رفتهی وطن، برای آیندهگان نگهداری میشد. اما دولت افغانستان کی به قربانیان و برباد رفتهگان میاندیشد! حتا نمی دانیم که وقتی برای "وحدت ملی" کار می کنیم، باید چه کار کنیم تا موثر و مفید بافتد. بسا دریغ که ما جرات یادآوری فاجعه و جنایت خود را نداریم و از سماجت خود بر جنایت پرهیز نمیکنیم.
انسان افغانستانی، موجود بیحافظه و کوتاه اندیشیست که زود فراموش میکند و توان یاد آوری و تحلیل خاطرات تلخ و شرم آگین خود را ندارد. به همین خاطر است که ما انسان افغانستانی خیلی بیحیا هستیم؛ از هم نوعان برباد رفته خود نمیشرمیم. فقط یاد داریم که برای آدمها تکلیف اخلاقی تعیین کنیم بدون آن که اخلاقی زیستن را بفهمیم و بدانیم. ما نمی دانیم که تاریخ ما، تاریخ ماتم مردان و زنان، داستان اشکهای کودکان و پیران است. ما هم چنان به گفته کانت در صغارت عقلی خودکردهی ما گیرافتاده و در جهل مرکب میزییم. ماهنوز از زیست-جهان خود ناآگاهیم و بنابرین با زیست-جهان خود و دیگران دشمن بیرحم و آشتی ناپذیر. بیگانگی با تاریخ، بیگانگی با فاجعه و فراموشی فاجعه، خود فاجعهی دیگری است که می تواند دردها و رنج های بی شماری را در پی بیاورد. مهم این است که برای تحقق آن فقط لحظهای غفلت کنیم. پس باید تاریخ خود را عاقلانه و با نگاه انسانی و با دیدهای انتقادی ارزیابی و با درنگی بر صدای قربانی بازروایت کنیم. آری، فاجعه، فاجعه است با آمار که تعریف نمیشود. اما، ما تاکنون از "ننگ افغانی" و از "غیرت افغانی" کم سخن نگفته ایم. حتا به قلههای کوههای خود افتخار کرده ایم و به صدای غرا از "کوه های سر به فلک کشیده" بابا و پامیر سخن گفته ایم. چیزهایی که تاهنوز برای من معنا نشده اند. فکر کنم زمانی آن فرارسیده است که بر این دروغ ها و افتخارات دروغین خود درنگ کنیم. چون خود فریبی بزرگ ترین آفتیست که ما را از برخورد عقلانی با پدیدهها دور کرده است.
خوب است که بجای تعیین تلکیف کردن، معیارهای اخلاقی تراشیدن، با خود دورغ گفتن و بر دیگران خورده گرفتن، کمی تفکر کنیم و باندیشیم و براندام کج و معوج خود نگاهی خالی از نیرنگ باندازیم و بر خود عظمت دروغین نفروشیم و از عیب دیگران دل برحزر داریم؛ چون خودخواهی و خودستایی، راه ما را به خراب آباد برده است. دیگر نگذاریم که تاریخ ما، داستان خراب آباد و نیستی انسان، و بعض گلوی برباد رفتهای باشد. برای انسانی زیستن و آگاه زیستن میباید خاطرات فاجعه را فراموش نکینم. تاریخ را و رویدادها را آن طوری که اتفاق افتاده یادآوری کنیم و صدای به خاک خفته را پژواک دهیم. خاطرات خفته در گورستانها و ویرانهها و خرابهها را برای عبرت دوباره و محکومیت جنایت و خیانت، یادآوری کنیم. خرابه و ویرانه دلالت بر فاجعه است. به گور رفتهگان و تمام قربانیان حق دارند که صدایشان شکسته نشود و قصه برباد رفتن شان روایت شود. باید بپذیریم که راه ما از خراب آباد گذشته است و این خراب آباد را فراموش نکنیم. حالا نیز دغلبازی و نیرنگکاری و دروغ گویی و خیانت بس است. پس باید از خود در باره همه چیز سوال کنیم و جسارت پرسیدن از همه چیز را داشته باشیم. با پرسش است که عمل یادآوری تحقق پیدا کرده و از فراموشی و دغلبازی نیز جلوگیری میشود...