تحولات اخير تاحدودي زيادي گيج كننده و حكايتگر يك بن بست است؛ سياست هاي اوباما در قبال افغانستان اظهارات رييس جمهور كرزي و واكنش تند طالبان اضلاع تشكيل دهنده ای تحولات بعدي در افغانستان خواهند بود. اما، اوباما تاهنوز صرفاً دو نكته را در مورد افغانستان اظهار كرده است كه نمي تواند خطوط اصلي و نهايي سياست خارجي امريكا را در برابر تروريزم و افغانستان نشان بدهد. اين دو نكته عبارت اند از افزايش نيروهايي امريكايي درافغانستان و دومی تاكيد بر ضعف دولت آقاي كرزي می باشد.
توافق بر سر افزايش نيروهاي خارجي در افغانستان وجود دارد و دولت افغانستان نيز بارها از جامعه جهاني خواسته است تا نيروهاي بيشتري به افغانستان اعزام شوند و اما در كنار افزايش نيرو به افغانستان، توافق جمعي مبني بر تقويت پوليس و اردوي ملی افغانستان نيز همواره وجود داشته و نه تنها که از سوي مراجع مختلف مورد تاكيد قرار گرفته است، بلکه یکی از انتقادها در برابر غرب و دولت افغانستان توجه نکردن در قسمت تقویت پولیس و اردوی ملی بوده است.
اما انتقادات اوباما از كرزي، واكنش هاي دولت افغانستان را در شكل و گونه هاي مختلفي سبب شده است؛ تاحدِ كه رييس جمهور كرزي چانه زني هاي جديد سياسي را براي ابقا خود در مسند قدرت شروع كرد و از جمله اين چانه زنيها يكي هم پيش كشيدن مذاكره با طالبان و حمایت از آن ها بود. در مساله مذاكره با طالبان كرزي تا جاي پيش رفت كه ملاعمر رهبر طالبان را برادر خود خوانده و بر حمايت همه جانبه خود از آن تاكيد كرده امنیت وی را ضمانت کرد. كرزي براي حمايت از ملا عمر چنان پیش رفت که به صراحت گفت كه نيروهاي خارجي – كه بيشتر سخنان اش متوجه امريكا بود – يا خود وي را از قدرت بركنار كرده يا هم افغانستان را ترك گويند؛ـــ راه ديگری وجود ندارند.
از طرفي ديگر طالبان نيز به تمام خوش آمد گويي هاي آقاي كرزي جواب رد داده خروج نيروهاي خارجي از افغانستان را به عنوان پش شرط در برابر كرزي قرار داد و بر ادامه "جهاد برضد کفار" تا رسیدن به پروزی خود تاکید کردند؛ علاوه برآن كه مخالف قانون اساسي، حقوق بشر، عدالت انتقالی و تمام ارزش های دموکراتیک که تا به حال وجهیه ای قانونی گرفته اند، نیز می باشند.
اين بارها است كه سياست مذاكره با طالبان نه تنها كه به شكست مواجه شده است، بلكه منجر به تجديد قواي طالبان نيز گرديده است؛ هرچند که "تجدید قوای طالبان"، توطئه ای است که توسط بعضی از دولت های عملاً حمایت می شود. تاجای که طالبان اكنون بر قسمت قابل ملاحظه خاك افغانستان تسلط دارند و عملاً حاكميت دولت را در قسمت هاي زياد از افغانستان به چالش كشيده اند. اما به نظر من این بدان معنا نیست که طالبان شکست ناپذیر اند. فکر می کنم قدرتگیری طالبان و شکست ناپذیری آن ها یک توطئه محض است؛ چون تاکنون نیروهای خارجی – جز در موسی قلعه – در هیچ جای به شکل قاطع برضد آن ها نجنگیده اند. از طرفی دیگر، طالبان یک نیروی ساختارمند و سلسله مراتبی نیستند، بلکه بیشتر نیروی با هسته های متعدد است و به شکل "دولت غیر مقیم" فعالیت می کنند که مبارزه بر ضد آن ها نیازمند استراتژی جنگی تازه می باشد. از سوی دیگر، طالبان و القاعده به عنوان دو روی یک سکه، تاحدودی زیادی آبشخور ساختاری و بومی داشته که اگر مبارزه جدی بر علیه شان صورت نگیرد، بزرگ ترین خطر برای افغانستان و منطقه به شمار می روند؛ اما اکنون به عنوان برگ بازی سیاسی، "قدرتمند" جلوه داده شده، مورد استفاده قرار می گیرند که برمحور این قاعده بازی افغانستان بازنده خواهد بود.
علاوه برآنچه ذكر شد، حرف از تغيير استراتژي مبارزه با تروريزم نيز جدی است كه گمانه زني هاي زيادي را در حلقه هاي سياسي پديد آورده است. تاهنوز روشن نيست كه مراد از تغيير استراتژي در افغانستان چه است؟ اگر مراد از آن مذاكره با طالبان باشد كه از همين اكنون شكست خورده است. اگر مراد از تغيير استراتژي افزايش نيرو به افغانستان است تا امنيت تامين شود و بر طالبان و نيروهاي تروريستي پيروزي حاصل شود، پس سخن از مذاكره با طالبان به چه معنا است؟ ولي آن چه مسلم است اين است که براي فروكش دادن نارضايتي هاي ناشي از كشتار غير نظاميان، تاكتيك جنگي بايد تغيير بكند و نیز سیستم اطلاع رسانی برای حملات نظامی دقیق، شفاف و سریع شود. موضوع ديگر دولت و رهبري در افغانستان است؛ يعني براي امنيت و جلب رضايت مردم بايد يك دولت كارآمد و رهبري جدي در افغانستان وجود داشته باشد. ايجاد دولت كارآمد و توسعه اقتصادي از جمله نكته هاي است كه مي بايد در استراتژي جديد لحاظ شود.
ولي آنچه مهم است اين است كه تغيير استراتژي، ايجاد دولت كارآمد و تامين امنيت را بايد بر اساس موضع بارك اوباما رييس جمهور جديد آمريكا بررسي كرد. وقتي اوباما، رييس جمهور كرزي را ضعيف مي خواند به چه معنا است؟ آیا می خواهد که رهبری را در افغانستان تغییر بدهد؟ یا این که استراتژی جدید را لحاظ کند؟ برای پاسخ این سوالات حرف معروف کارل پوپر فیلسوف معروف قرن بیست به یادم می آید که می گفت: بعد از افلاتون دیگر سوال این نیست که چه کسی باید حکومت کند بلکه سوال این است که چه گونه باید حکومت کرد! این، حرف هرچند که به سود کرزی است، اما در یافت راه حل برای برداشتن موانعِ "چگونه حکومت کردن"، خود بحث جدی است که تا هنوز در هاله ابهام قرار دارد.
برای این که به چه گونه گی حکومت کردن فکر کنیم، می باید به ساختار و سیستم سیاسی جدید به اندیشیم یا حد اقل به تغییر برنامه های سیاسی در افغانستان. در ضمن، به نیروی باید اندیشید که برای اوردن تغییر مانع ایجاد می کند و بر وضعیت کنونی تاکید دارد. در این صورت تغییر استراتژی و چه گونه گی استراتژی در جنگ با تروریزم و ایجاد رهبری کارآ، از جمله نکته های قابل مکث اند. یعنی در این صورت، تنها نیاز اشد به خلع قدرت رییس جمهور کرزی نیست، بلکه نیاز اشد به تغییر استراتژی نیز هست. اما یک سره و دگم اندیشانه توافق با کارل پوپر نیز راه حل نیست. تغییر رهبری و ایجاد مدریت درست و کارآمد برای عملی کردن استراتژی جدید، به عنوان یک ضرورت تاریخی می توان قلمداد شود و مورد بحث واقع شود.
بنابرین، مهم این است که بارک اوباما، برای دست یافتن به یک راه حل درست و تدوین یک استراتژی جدید و کارآ، چه تغییری را در افغانستان مدنظر دارد. اما این نکته مشخص است که بدون توافق بریتانیا و انعطاف پذیری در برابر آن، هیچ استراتژی و تغییری را در افغانستان به تنهایی به وجود نخواهد آورد. هرگاه اوباما تنها نیروی امریکایی را در افغانستان افزایش بدهد و اما با تروریزم به صورت واقعی مبارزه نکند و به زیر ساخت های اقتصادی و سیاسی فکر نکند و اردو و پولیس را تقویت نکند، هیچ گونه تغییری به وجود نخواهد امد؛ بلکه همان توطئه "قدرتمند شدن طالبان" و ضرورت گفتگو با آن ها و امیتاز دادن به پاکستان ادامه خواهد پیدا کرد که سرآغاز مرگ دموکراسی، آزادی بیان، عدالت و حقوق بشر در افغانستان خواهد بود.
شرایط، به گونه معرفی می شود که انگار طالبان گروه "شکست ناپذیریِ" اند و حاضر به هیچ مذاکره و سازشی سیاسی ِ نمی شوند. از طرفی دیگر، همزمانی که طالبان قدرت مند جلوه داده شده و طرح مذاکره تنها راه حل موجود تلقی می شود و همه بدان توسل می جویند، سامانه های امنیتی و نظامی برای جنگ با آن ها نیز جدی تر می شود تا توطئه ای "شکست ناپذیری" طالبان جدی گرفته شود. این توطئهی بزرگ چالشی است در برابر دولت افغانستان که منفعت اش به جیب پاکستان می ریزد.
بنابراین، آوردن تغییر در افغانستان و جنگ آبرومندانه و پیروز با تروریزم، تنها و تنها موکول به سخنان اوباما، کرزی و خود طالبان نیست. یعنی هم توافق و همکاری بریتانیا با امریکا مهم است و هم همکاری های عمیق و گسترده ای منطقه ای برای مبارزه با تروریزم و طالبیزم. در ضمن، استراتژی جدید اوباما و ایجاد رهبری کارآ در افغانستان از جمله نکته های مهم اند که در راستای ایجاد تغییرات در افغانستان مطرح می شوند. با جواب رد دادن طالبان به کرزی، ثابت شد که برخورد از موضع ضعف با طالبان و طرح مذاکره با آن ها، نه تنها که شکست خورده، بلکه به قدرتمند شدن طالبان نیز کمک کرده و توطئهی "شکست ناپذیری" طالبان را به سوی واقعیت میبرد. پس، باید منتظر باشیم که تحولات بعدی را اوباما، کرزی و طالبان به عنوان عناصر غیرمتجانس چه گونه رقم خواهند زد؟ اما این نکته روشن است که بدون همکاری های جهانی و منطقه ای شکست طالبان و تروریزم، ایجاد تغییرات به نفع امنیت، دموکراسی و عدالت در افغانستان ناممکن است.
افغانستان با پس منظر سه دهه جنگ و ویرانی به عنوان کانون بحران در منطقه به حساب می رود. این بحران، افغانستان را به گره گاه اصلی قرن بیست و یکم در آسیا بدل کرده و اما تنها قدرت های منطقه در این بحران درگیر نیستد؛ قدرت های بزرگ غربی از جمله آمریکا در این بحران بیشتر از همه به شکل مستقیم و همه جانبه در گیر است. این در گیری در زمانی است که رقابت ها در سطح منطقه و جهان دوباره کم-کم زنده شده و جان گرفته اند. به عنوان مثال روسیه دیگر به شکل منزوی در پشت یک دیپلوماسی انزاطلب و واکنشی پنهان نیست؛ ایران می خواهد حد اقل به عنوان یک بازیگر مهم در خاور میانه و منطقه نقش داشته باشد؛ پاکستان می خواهد افغانستان هم چنان ضعیف بوده و خلوتگاه اش در برابر هند باشد... ولي آنچه مهم است كه اين است كه سرنوشت افغانستان چه گونه رقم مي خورد؟ براي يك آينده بهتر چه ها بايد به شكل قاطعانه تغيير كند؟
براي كشورهاي منطقه هیچ چیزی مهم تر از تغییر قاعده ای بازی مطابق منافع خود، و توافق و سازش در مورد قاعدهای بازی در منطقه، نیست. اکنون دیگر زمان آن نیست که وجود بحران و بازی های رنگ-رنگ در منطقه، و وجود بحران های ساختاری در افغانستان و وجوه فراگیری آن، خودش تکان دهنده و مساله جدی و غافل گیر کننده برای دولت ها باشد. بلکه همه ای این چیزها مفروض اند و صرفاً همه باید در این بازی شریک بوده و متوجه قاعده بازی در میدان شطرنج باشند. وجود منفعت در این میدان چنان مهم است که پرویز مشرف یک شبه سیاست حمایت از طالبان را تغییر داده و از حملات امریکا پشتیبانی کرده و تمام واكنش ها در برابر اين سياست در پاكستان را يك شبه سركوب كرد و به عنوان متحد استراتژیک امریکا در منطقه و به ویژه در جنگ با تروریزم بدل شد. اما دولت افغانستان همواره پاکستان را متهم به حمایت از طالبان و تضعیف دولت افغانستان کرده است. تاجای که بارها از متحدین غربی اش خواسته تا بر پاکستان حمله کنند. آمریکایی ها نیز در ماه های اخیر از "تغییر استراتژی" خود در افغانستان سخن گفته اند. اما این تغییر استراتژی به یک استعاره تاویل ناپذیر بدل شده و پايه هاي اصلي آن نامشخص است؛ چون به موازات آن مساله گفت و گو با طالبان نیز مطرح شد که تاهنوز در ابهام بوده و غیر شفاف باقی مانده است.
استعارهی تغییر استراتژی در افغانستان
بحث تغییر استراتژی امریکا در جنگ باتروریزم، اغواگرترین بحث سیاسی سال جاری در افغانستان بوده است. "تغییر استراتژی"، چنان مبهم و تعریف ناشده باقی مانده است که اکنون به یک استعاره سیاسی غیر قابل فهم در سطح رسانه های داخلی و خارجی بدل شده است. ظاهراً، همواره پرده ای "حمله به مراکز تروریزم در پاکستان" به رخ این استعاره کشیده شده، سيماي ديگرگونه يافته است و رییس جمهور کرزی نیز بر این نکته سال هاست که پا می فشارد. ولی هم زمان با اعلام تغییر استراتژی امریکا در افغانستان، مذاکره با طالبان نیز توسط هفته نامه آبزرور در بریتانیا افشا شد. این فشاگری، علاوه بر آن که حیرت افسونگرایانهای را پدیده آورده و ذهنیت ها را برای یک تغییر به احتمال زیاد منفی آماده کرد، تفسیر از استعاره تغییر استراتژی را نیز به سوی دیگر جلوه و جولان داد. همه فکر کردند که مراد از تغییر استراتژی، همان آوردن دوباره طالبان بر سر قدرت است. واقعیت آن است که استعاره تغییر استراتژی در افغانستان، تاكنون به اندازه اي طرح مذاکره با طالبان – به ظاهر - به عنوان پیش گرفتن یک راه حل سیاسی(؟)، جدی گرفته نمیشد. این استعاره زماني جدی گرفته شد که بارک اوباما در آمریکا، استعاره (Change) یا تغییر را جدی گرفت و به واسطه آن رای میلیون ها آمریکایی را بدست آورد. به دنبال پیروزی اوباما، مقامات افغانی و به خصوص رییس جمهور کرزی نیز استعاره "تغییر استراتژی" را جدی گرفت. حال مراد از این استعاره چیست؟ از ديدگاه دولت آقاي كرزي، حمله نظامي بايد به درون مرزهاي پاكستان برده شود و تغيير استراتژي يعني همين. ولی تغییر استراتژی به گمان اکثریت، همان تغییر در وضعیت اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی مردم در افغانستان باید باشد. یعنی تا زمان امنیت تامین نشود، با فقر مبارزه نشود، بازسازی صورت نگیرد، از کشتار غیر نظامیان جلوگیری نشود، "تغییر" نخواهد آمد؛ سخن گفتن از تغيير استراتژي اگر تنها و تنها مراد از آن حمله بر پاكستان باشد، هيچ تغييري به وجود نخواهد آمد.
کار "یک میليون بار بهتر" کرزی پس ازين
اما بارک اوبا، مهم ترين منتقد کرزی است که همواره بر ضعف کرزی و سیاست های وی تاکید ورزیده است. در مقابل کرزی، اوباما را تشویق به حمله بر مواضع طالبان در خاك پاکستان می کند. کرزی در مصاحبه اش با بي بي سي تاکید می کند که "نباید در جامعه بین المللی و در افغانستان بازی سرزنش متقابل را شروع کنیم، آمریکاییان، بریتانیایی ها و سایرین نباید افغانستان را به خاطر ناکامی های خود سرزنش کنند و افغانستان هم نباید آنان را در مورد شکست های خود در این زمینه مقصر بداند" و در ضمن مي گويد كه آرزو دارد "یک میلیون بار بهتر" از گذشته کار کند. اما مهم این است که تا کی به کرزی باید وقت داد که یک میلیون بار بهتر کار کند؟ آیا این سخن بدان معنا نیست که کزری از طرفی می خواهد در سخنان اش کمپاین برای انتخابات آینده را لحاظ کند و هم با آمریکا و اوباما نزدیک تر شده و در برابر انتقادات اوباما واکنش فروتنانه ای نشان بدهد؟ فکر کنم چنین است. چون آقای کرزی هم چنان در ادامه تاکید کرده است که بحران و ضعف وی در افغانستان یک "بحران مبرم" نیست! عجیب این است که شکست پروژه های ملت سازی و دولت سازی، بازسازی و توسعه، تامین امنیت و ایجاد فرصت های شغلی و ... همه و همه در نظر رییس جمهوری کرزی به عنوان "بحران مبرم" مطرح نیست. علاوه بران که مکاتب آتش زده می شود، مواد مخدر افزایش یافته است، جنگ شدت می گیرد، مهاجرت های دوباره رونق گرفته است، فساد عمقتر و فراگيرتر شده است، نقض حقوق بشر افزايش مييابد...
واقعيت آن است كه تمام آن چه اشاره شد افغانستان را به عنوان کانون بحران در جهان معرفی می کند؛ اما، رییس جمهور هم چنان در انتظار "بحران مبرم" به سر می برد تا "يك ميليون بار بهتر" كار كند.
رهمنون اوباما به پاکستان و تبرئهي خویشتن
با وجود این همه بحران، لحن آقای کرزی به گونه اي است که گویا، اوباما باید برپاکستان حمله کند و نیاز به افزایش نیروهای نظامی در افغانستان نیست. هر گاه توجه به اردوی ملی در افغانستان نشود، بازسازی و توسعه صورت نگیرد و مراکز بازتولید تروریزم و طالب از بین نرود، با طالبیزم مبارزه نشود، سخنان رییس جمهور کرزی درست است؛ اما اگر صرفاً مساله تبرئه خویشتن باشد، و تنها و تنها بهانه پاکستان و خاک پوشی مسایل و مشکلات یاد شده باشد، قابل دفاع نیست!
با توجه به سخان اخیر رييس جمهور کرزی، مراد از تغییر استراتژی و دفاع از آن توسط جانب افغانی، به معنای حمله به پاکستان و تشویق اوباما به آن سوی مرزهای افغانستان است؛ در حالي كه شايد يكي از نكته ها در تغيير استراتژي آمريكا پايان رياست جمهوري كرزي باشد. در تغيير استراتژي مبارزه با تروريزم، حمله به مراكز اصلي تروريزم كه امنيت نيروي امريكايي و امنيت ملي افغانستان را تهديد كند، در هرجاي بايد مورد حمله قرار بگيرد. ولي، بايد ضعف ها و ندانم كاري هاي دولت افغانستان و خود آمريكايي ها نيز لحاظ شود.
واقعیت این است که در کنار مداخلات پاکستان، دولت آقای کرزی دارای ضعف های انکار ناپذیری بوده که توجيهپذير نيست كه آمريكا به خاطر مسموم نشدن روابط، از آن بگذرد. دولت افغانستان به عنوان یک دولت ناکارآمد و فاسد نه تنها که در مبارزه با تروریزم، از موضع ضعف برخورد کرده است بلکه در مسایل داخلی نیز ناکام بوده است. علاوه براین، اشتباهات آمریکاییها و نيرويهاي بين المللي نیز قابل انکار نیست؛ این اشتباهات امریکایی ها بود که دولت ناکارآمد است، فساد بیداد می کند، سطح نارضایتی مردم نسبت به خارجی ها و دولت بالا می گیرد.... بنابرین، این یک واقعیت است که آمریکا باید استراتژی مبارزه با تروریزم را تغییر داده و تنها و تنها افزایش نیروی نظامی در این "کانون بحران" نمی تواند راه حل باشد و یا مذاکره غیر شفاف با طالبان. بلکه باید، بر نهادها و زیر ساخت های سیاسی و اقتصادی افغانستان سرمایه گزاری شده و به نارضایتی مردم و بياعتمادي ملي در افغانستان پاسخ گفته شود.
اما متاسفانه، امروز دیگر امکان جلب رضایت مردم ناممکن شده است؛ نارضایتی ها چنان اوج گرفته است که در تمام کوچه و پس کوچه همه شکوه از دولت ميكنند. به این ترتیب فضای بزرگ بیاعتمادی ونارضایتی پدید آمده است که خود به عنوان یک بحران سیاسی و اجتماعی قد برافراشته است. بنابراین، جلب و جذب توجه اوباما به سوی پاکستان و تبرئه خویشتن نمی تواند در شرایطی کنونی راه حل باشد و تغییر استراتژی سیاسی خوانده شود. یعنی به این صورت نمی توانیم شاهد "تغییر" در افغانستان باشيم تا اين بازي بزرگ به نفع افغانستان رقم بخورد. به اين اساس، سخنان اخير كرزي بيشتر از آن كه تعريف يك استراتژي و يا در خواست حمله از اوباما به پاكستان باشد، تبرئه خودش بود.
پس، مهم اين است كه تغيير استراتژي امريكا در افغانستان، تا كجا مي تواند قاعده بازي را تغيير بدهد و از همه مهتر اين كه آيا در "قاعده جديد بازي" نياز به رييس جمهور كرزي وجود دارد؟ هرچند اين يك حقيقت است كه بايد استراتژي مبارزه با تروريزم، در شرايط حساس فعلي منطقه تغيير كرده و جدي تر شود كه به شدت نيازمند همكاري منطقه اي نيز هست؛ اما مشخص است كه تعريف كننده اي اين تغيير آقاي كرزي نخواهد بود و علاوه برآن، ضعف دولت افغانستان، نارضايتي مردم و اشتباهات خارجي ها نيز ناديده گرفته نخواهد شد؛ چون در غير آن نه نياز به تغيير استراتژي است و نه نياز به تبرئهي خويشتن.