تبليغاتX
رویکرد

شعر گوی یا شعر سرایی در افغانستان را نمی دانم که آفت خود "شعر" است یا آفت هنر و فرهنگ.  یا هم آفت فکر و اندیشه در یک گستره بزرگتر زیست فرهنگی. یا اصلاً شعرگویی خود اندیشه­ای است که در رشد فرهنگی و فکری جامعه ما دوای بس با حکمت است!

من نمی خواهم که شاعران را نکوهش کنم یا فلان آدم مشخص را به دار نقد بآویزم، بلکه می خواهم بگویم که شعر گویی و شعر سرایی در حوزه زبان فارسی و به ویژه افغانستان، خود گونه از رمانتیزم عاطل و باطل است که اهل فرهنگ ما را نیز به خود متصف می کند.

از سوی، هیچ کسی در این میان آمده و تعریف از هنر کرده نمی تواند. البته که تعریف هنر در کلیت اش دشوار است، نه این که برای هنر افغانستان دشوار باشد! پس برای شعر و انواع شعرهای کوتاه و دراز امروز شاعران افغانستان نیز ارائه یک برداشت و توصیف دشوار است. یعنی نه به آسانی قبول می کنی که هنر است و نه رد می توانی که هنر نیست! پس چیست؟ شاید کوتاه ترین و بهترین جواب این باشد که: خوب یک چیزی هست چه کنیم که هرچه هست؟ می خواهی ضدحال بزنی؟ نه بابا هیچ کسی نمی خواهد ضدحال بزند بلکه هر کسی دغدغه ذهنی برای خود دارد که جاودانه است و آن نمی ماند که آرام و خاموشانه همه چیز را قبول کنی که هنر است و برای آن سرتمکین فرود آوری!

فکر می کنم که شعر در افغانستان خیلی وقت ثابت کرده بود که حرفی برای گفتن در زمانه ما ندارد و هیچ راه حل هم نیست. اما این حکم ظاهراً خیلی ظالمانه است، چون از یک طرف رمانتیزم زبانی و اندیشه گی تاریخ بس طولانی در زبان فارسی دارد که حتا غلیظ تر از رمانتیزم آلمانی است. از سوی دیگر، آدم های این جغرافیا در زمانه­ای که این قدر پیچیده و تخصصی شده ونیز پر از دقت های اکادمیک شده، چی می توانند بکنند؟ بهترین چیز برای جوان اندیشمند و گستاخ افغانستان، شعر گفتن و تصاحب کردن لقب "شاعر" است. و شاعر هم سابقه خوب و نام نیک در تاریخ این سرزمین داشته است و اکنون اگر کمی زرنگ باشی می توانی از شاعری و گرانمایه گی آن، نان بخوری! جالب تر و طنز آمیزتر چیزی است که در افغانستان زمانی "باسواد" قبول می شوی که چند تا شعر از بر داشته باشی یاهم مرتب در چند جای اکت و ادای شاعر درآورده باشی و خود را دوستدار حافظ و سعدی و شاملو ووووو نمایانده باشی. به به! چه کیفی می کند وقتی آدم دوستدار آن بزرگان باشد! از یک طرف خود اش آدم بزرگی است واز سوی دیگر خود با لذات شاعر و "گران مایه" است و الا ماشاالله که دارای ارزش و سواد و تفکر چنان عالی است که می تواند در باره تخم مرغ و کچالوی وطنی هم شعر بگوید و لحظات طولانی تفلسف بورزد و اندر منصب شهود و اشراق زندگی سر کند. خلاصه گپ، اگر شاعر نبودی کارت تمام است! یعنی نصف عمرت شد تباه! راستی تجربه کرده اید که اگر در کدام محفل، شعر یاد نداشته باشی یاهم شاعر نباشی، یاهم چیزی در حافظه نداشته باشی پدرت لعنت است و مادرت گاییده. فوراً  یکی از آدم بزرگ ها نجوا کنان در گوشت می گوید: "کمی شعر بخوان، ادبیات خوده قوی کو، خیلی ادبیات ات ضیعف مانده....."

حالا بگذریم که قضاوت چنان است که اگر "کوس شعر" هم بخوانی ادبیات ات بسیار عالی است و عالم عالمیان استی و بس.

اما از این قصه ها بگذریم. یک قسمت بزرگ این شعرگویی ها ریشه در سرخوردگی های دارد که در این زمانه دامن گیر هر کسی می شود. بنابراین ما آدم های سرخورده و دربدر چه کار می توانیم بکنیم  و چه پناه گاهی داریم؟ من فکر می کنم که شعرخانه درونی آدم ها برایشان بهترین پناه گاه است که تمام خاطرات گاه عاشقانه و گاه درمندانه اش را در آغوش می گیرد. خوب آدم ها این پناه گاه و مامن را در درونش پروش می دهد و  به آن پناه می برد و در هنگام دلتنگی ها و دلنگرانی هایش می تواند شعر بگوید و شعر بخواند. این چیزی است که هم به لحاظ روانی یک نیاز شده است و هم بلحاظ الگوی مسلط فرهنگی و تنبلی. اما این را فراموش نکنیم که این شعرگویی ها و آماتور کاری ها، پیامد خیلی مثبت ندارد. معمولاً در جوامع این چنینی، یا همه بیکار و بی سواد اند یا هم صاحب نظر و شاعر اند؛ به ویژه در مسایل حقوق، سیاست، اقتصاد، جامعه شناسی و تاریخ.

من اصولاً با رمانتیزم و کارهای رماتیکی از نوع شعرگویی اش در افغانستان موافق نیستم و این را یک بیماری زبانی و فرهنگی می دانم که در فراق دانش و تخصص سربلند می کند. همه عاشق می شوند و همه شاعر. اگر کمی قیافه ام را مثل شاعران کرام جدی بگیرم: این شعر است که به سراغ شعرا رفته نه برعکس! و این آدم های نازنین مستثنا الخلقه هستند. یا هم هنر همان بخشایش طبیعی است که به سراغ شاعران ما آمده است. شما نیک می دانید که بخشایش طبیعی هم دارای انواع بوده  که فرزندان نر و ماده ای زیادی دارند. چیزی را که در چهره شعر شاعران امروز ما می بینید، حاکی از فرزندان بی شماری اشعار منتشر و پراکنده در بین انسان ها در هستی اند.

در کتاب مقدس یهودیان آمده که اقوام، پراکننده و سرگردان می شوند و روزی دوباره همدگیر را درمی یافند و به هم می رسند. حالا نیز هایکو چاپانی و ووو آمد و در پهلوی رباعی خیام و سپیدهای شاملو نشستند. شاید هم باهم همخوابه شده باشند. پس بهتر است منتظر فرزندان شان باشیم.

بلی. وقتی از وبلاک های شاعران و به ویژه جوان-شاعرهای تنوع طلب اگر سر بزنید، نوه های مختلف شعر را در میابید که تاکنون به دنیا آمده اند و همه "هم شعر اند و شیر اند". مثل شیر به خود می نازند که تلاوت شان کنیم.

آن چه گفتم یک سونیت یا هم یک بد بینی قلمداد نشود که ذهن همه را ناگهان مکدر کند و اندر مخیله سبب توهین شود. بلکه من بیشتر علاقه مندم تا بدانم که این مسایل چگونه جاه می افتد و چه گونه قبول می شود و نقش شبکه حمایتی برای هنرمندانه جلوه دادن این گونه شعرها تاکجا، مهم است. و از سوی، علاقه دارم بدانم که چرا انسان شعر می گوید و به ویژه در افغانستان. از طرفی این به یک ماجرا جویی ذهنی برایم تبدیل شده است که اصلاً چیزی بنام رومانتیزم و رمانتیک اندیشی، تا کجای سنخ مشترک با عرفان، پست مدرنیزم و حتا نژاد پرستی، فاشیزم و آته ایزم و مذهب دارد.

حرف های زیادی وجود دارد که از ذکر آن ها خود داری می کنم تا ببینم که فرضیه های من در چوکات تیوری های دانش، تا کجا برایم پاسخ می دهند.

 

+ نوشته شده در Mon 23 Jun 2008ساعت 18:14 توسط پهلوان |