آدم ها برای بعضی چیزها حوصله خوبی دارند؛ مثلاً، برای این که تا گرسنه نشده غذا نخورد. به فلان اش اگر دیگران از گرسنه گی می میرند و اما او چون رییس است، دیگران باید منتظر گرسنه شدن او باشند.
حالا بقیه چیزها را خودتان حدس بزنید که حوصله در کجا ها بکار می رود و من هم کوشش می کنم که واژه حوصله را درست و در جایش استعمال کنم. همین است که این روزها بیشتر فکر می کنم که اگر کدام جایی لد نخورم، بهتر است که بی حوصله باشم؛ اما وای از ترسِ ترس.
راستی شما هم زیاد می ترسید. منظورم از چیزهای تجربه ناشده و یاهم تجربه شده، به شکل شخصی و غیر شخصی، است. مثلاً تاهنوز اتفاده افتاده که خوب لد شده باشید. راستش من نشده ام. اما از فرط ترس اش از خواب می پرم. به این خاطر، "چیزهای تجربه ناشده" گفتم.
خوب، از بی حوصله گی طرفداری نمی کنم. منظورم چنین نبود بلکه از خودخواهی داشتم بد می گفتم. چون خودخواهی هم حوصله بی پایان می خواهد و کسی که مدیریت ذهنی، نیازمندی های فزیولوژیک و علاقه های شخصی اش در بند خواهشات و سلیقه های دیگری/ دیگران است، نیز حوصله بی پایان نیازمند است. خدا به چنین التزام شما را گیر نیندازد.